محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1019
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس گفت : تو چه نامى ؟ گفت : على ، گفت : الله اكبر و اعلى . پس گفت : پدرت چه نام بود ، گفت : افلح ، گفت : افلحنا ان شاء الله . و آن را فال گرفت . گفت : مولاى كه اى ، گفت : مولاى غيث . گفت : اغثنا ان شاء الله . گفت : آن منزل كه ما فردا آنجا رسيم چه خوانند ؟ گفت : غالب . گفت : غلبنا ان شاء الله ، پس آن غلام را هزار درم داد و آنجا ببود آن روز ، و ديگر روز برگرفت و بدان منزل غالب شد . و بو حمزه با سپاه خويش از مدينه آهنگ وى كرد و پذيرهء او باز آمد . چون به يك ديگر رسيدند صفها بر كشيدند و حرب آغاز كردند . و سه شبانروز پيوسته حرب كردند . پس بو حمزه كشته شد و از سپاهش بسيار كشته شدند . و ديگر به هزيمت روى را به مدينه نهادند كه از آنجا به مكّه شوند و به يمن باز روند ، كه ايشان بيشتر يمانيان بودند . چون مردمان مدينه چنان ديدند ، از ايشان كه كينه داشتند از بهر آن كشتن كه آنجا كرده بودند ، سلاح برگرفتند و آهنگ ايشان كردند و بيشتر از ايشان بكشتند ، و از ايشان بس كس نرست . و اين عبد الملك بن عطيّه با سپاه به مدينه آمد و يك ماه آنجا ببود . پس برادرزادهء خويش را عروة بن الوليد بن محمّد بن عطيّه را بر مدينه خليفت كرد و خود با سپاه به مكّه شد ، و از مكّه به يمن شد . و اين طالب الحق يمن گرفته بود و به صنعاى يمن نشست جاى ساخته . پس چون عبد الملك به حدود يمن اندر آمد ، و طالب الحق سپاه گرد كرد و پذيرهء او بازآمد ، و پسر خويش را بشير بن عبد الله بر مقدّمه كرد . و سپاهها به يك جاى گرد آمدند و حرب كردند ، و اين عبد الملك سپاه يمن بشكست و طالب الحق را و پسرش را بكشت ، و سرهاى ايشان برگرفت و سوى مروان فرستاد . مروان شاد شد ، و حجاز و مكّه و مدينه و يمن عبد الملك را داد ، و نامه كرد به وى كز يمن به مكّه رود و مردمان را حجّ كند تا فخر آن ترا بود . عبد الملك شاد شد . و روزگار تنگ شده بود با سپاه نتوانست آمدن با دوازده تن از خاصگيان خويش بر جمازه ها از يمن برفتند ، و سپاه به يمن دست بازداشت . و چهل هزار دينار با ايشان آورده بود كه به مكّه به كار برد به اعمال خير . چون به سه منزلى مكّه رسيد ، گروهى از عرب بيرون آمدند و مر او را با آن دوازده تن بكشتند